حمد الله مستوفى قزوينى
179
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
سپاه مَلَك حمله بردند « 1 » پاك * از آنجان دشمن شد اندر مغاك هزيمت گرفتند قوم قريش * برايشان شده تلخ از آن جنگ عيش سپاه فرشته برآورد دست * به يك لحظه لشكر بههم برشكست بسى مردم از دُشمن تيره را * مَلَك را همىديدى اندر هوا 3790 به كف حربه رفتى در آوردگاه * همى جنگ جستى ز كافر سپاه مَلَك چون زدى حربهاى بر تنش * فتادى از آن كافر بدكنش طپيدن گرفتى برآن روى خاك * پر از درد جان ، تن به دام هلاك جراحت نديدى و خون روان * تن از درد ديدى شده ناتوان چنين تا رسيدى مسلمان به دو * جدا كردى از تن سپر جنگجو 3795 بسى بود بىآنكه دستِ بشر * رسد سوىِ او ، زو جدا گشت سر چنين تا نماندند « 2 » از آن كافران * يكى مرد جنگى كران تا كران گروهى شده كشته اندر نبرد * گروهى گُريزان شده روى زرد در آوردگه هيچ كافر نماند * سران سپه را نبى پيش خواند فرستادشان در پىِ بدسگال * كه بُد دشمن دين حق را زوال 3800 چنين گُفت پيغمبر سرفراز : * « ز قتل سه كس دست داريد باز يكى پيرسر پُرخرد عمّ من * كه عبّاس خواند ورا انجمن عقيل آنكه پورِ ابو طالب است * به جان و به دل سوىِ ما راغب است كه آن هر دو را كافر بدگمان * به زور و ستم كرد از آنجا روان زهير آن سرافراز آزادمرد * كه بوبَخْتَرى « 3 » مادرش نام كرد 3805 بر اسلام حقّ دارد آن نامدار * نخواهم شود كشته در كارزار كه چون چَك نوشتند « 4 » شاه و رمَه * جدائى گزيدند از ما هَمه برفت و مرآن نامه را پاره كرد * برآزرم آن كار را چاره كرد ابو جهل را هركه بيند به راه * ورا كرد بايد به زودى تباه كه او بدترين دشمنِ دينِ ماست * رها كردنِ او ز عينِ خطاست
--> ( 1 ) ( ب 3786 ) . در اصل : جمله بردند . ( 2 ) ( ب 3796 ) . در اصل : بماندند ؛ نماندند - نگذاشتند ، بهجانگذاشتند . ( 3 ) ( ب 3804 ) . در اصل : بوبحترى ؛ : زهير بن أبى اميّه . ( 4 ) ( ب 3806 ) . در اصل : حك نوشتند .